تبليغاتX
شباي پرتقالي
 

به خاطر پدر بزرگ که هر روز داره کمتر ميشه

دلم ميسوزد از سوختن باغ...


 

نوشته شده توسط اميد در یکشنبه 17 اردیبهشت1391 ساعت موضوع | لینک ثابت


چرخای زندگی


 

نوشته شده توسط اميد در جمعه 8 اردیبهشت1391 ساعت موضوع | لینک ثابت


دستای خالی


اینکه انگار همه چی دست تو باشه ...تو هیچی تو مشتت نداشته باشی...

اونوخت شرمنده نگاهش میشین...


 

نوشته شده توسط اميد در یکشنبه 3 اردیبهشت1391 ساعت موضوع | لینک ثابت


قصه هاي بزرگراه

از دق دلياش گفت..از اينکه دوست داشته هميشه فرانسه ياد بگيره...يه دوربين خوب بگيره بعدش کلاساي عکاسي بره و بعد دوربينو دستش بگيره بره هر جا که دوست داره...بره تا انتها..کلي چيزاي سرخورده که شايد برا من هم بوده ولي اينقد دلتنگشون نبودم..به اين فکر ميکردم که اون موقع که با هم بوديم هيچوخ اينطوري گوش نميکردم به حرفاش..چون شايد فک ميکردم هميشه هس..تو همين فکرا بودم که ديدم زل زده به صورتم....با روي انگشتاش آروم دستشو کشيد رو گونمر.بعد صورتشو آورد نزديکم...با لباي بيرمقش نرم گونمو بوس کرد...يه نگاه از تو آينه به عقب ماشين انداخت.. يه خنده خشک زد و گفت بازم شايد همو ببينيم..حرفش دقيقا هموني بود که  سه سال قبل وختي داشنيم از هم جدا ميشديم تو همين بزرگراه گفته بود بهم..اما قسمت آخرش فرق ميکرد اونجا که گفت : ولي نه اينجا و نه اينطوري....در و باز کرد و پريد بيرون...نفهميدم چه کار کردم...


 

نوشته شده توسط اميد در جمعه 18 فروردین1391 ساعت موضوع | لینک ثابت


happy end

امسال بالاخره به این نتیجه رسیدم که بر حلاف باورهام ،هپی اند میتونه خیلی خوب و غیر آبکیم باشه..به خصوص اونجا که کارکتر اصلی  و سوپر استارتون توی آخر سال وارد میشه و کلا کن فیکون میکنه همه چیو... تازه اینم حال میده که شما مخاطب خاص هستین!!!

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سال نوتون پر از احساس نو باشه....پر از بودنهای نو...پر از حرکتهای جدید ،چه میخواد خوندن دو خط قران روزانه باشه یا یاد گیری فرانسه یا حتی گفتن  سلام به بهانه سال جدید به یک رفیق قدیمی...

لحظات زندگیتون پر از هپی اند....


 

نوشته شده توسط اميد در دوشنبه 29 اسفند1390 ساعت موضوع | لینک ثابت


نباشی...

با صدای باز شدن پنجره مردبه خودش اومد...سیگارو انداخت و با دلهره دوید سمت اتاق..

دارم میرم...آروم...بی سرو صدا همونجوری که خواسی خودت....همونجوری که اومدم..

مرد با دستای لرزون یادداشت رو تو دستاش مچاله کرد...

از لای پرده رقصون پنجره، باد سرد آخر اسفند روی صورت اصلاح نکرده مرد مینشست..و  خط نگاه مرد  که به کف آسفالت خیس خیابون ختم میشد و روسری سفیدی که لکه قرمز روش داشت بزرگ تر میشد ....

-----------------------------------------------------

عابرایی که بهت زده نگاه میکردند و سکه های کنار دو بدن نحیف که روشون رو با پارچه سفید پوشونده بودند و دو رد خون که از زیر سفیدی پارچه  جاری بودنو کمی پایین تر یکی شده بودند...




 

نوشته شده توسط اميد در شنبه 27 اسفند1390 ساعت موضوع | لینک ثابت


تنها تو در کنارم باش...

دیدن یک فیلم تلویزیونی در سینما در کنار تو برایم از بودن در مراسم اسکار بدون تو لذت بخش تر است...

تو تنها کنارم باش....

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

اشکال از  دوربین زپرتی گوشی من نیست حتی قوی ترین و کامل ترین چشمهاهم از درک زیبایی تو ناتوانند...

تو تنها درکنارم باش


 

نوشته شده توسط اميد در چهارشنبه 24 اسفند1390 ساعت موضوع | لینک ثابت


دختر و شبان

و پسر چوپان در زیر مشتها و لگدهای پدر برای گم شدن زیبا ترین بره گله تنها به یه چیز فکر میکرد...

که آن بره کوچک چه خوشبخت است امشب...در پای درختی که مشرف است به اطلسیهای اتاق دخترک...

-------------

یعنی این مشهد ترکونده به حضرت عباس...این همه برف چطور گیر کرده بود رو دل آسمون...

هوا هوای قدم زدن دونفره است..آقا شومایی که میتونی دستشو بگیری ببری بیرون...توی کوچه های خلوت کنار هم روی برفای دست نخورده راه برین...بکن اینکارو..پشیمون میشی بعدن


 

نوشته شده توسط اميد در یکشنبه 21 اسفند1390 ساعت موضوع | لینک ثابت


چراغ مهربونی

 خیلی کم پیش میاد آدم تنها قدم بزنه و هرز چن گاهی دستشو بیاره جلو صورتش، بو کنه دستشو و به احساس باقی مونده از چن لحظه قبل روی دستش ،لای انگشتاش رشک ببره...مور بشه...بخنده و قید تک سیگار باقی موندشو بزنه...کم پیش میاد...


 

نوشته شده توسط اميد در پنجشنبه 18 اسفند1390 ساعت موضوع | لینک ثابت


فلسفه...

اگه یه روز تو خیابون از کنار گنجشکی رد شدی که نپرید ،فکر نکن دوست داره، بدون اونم آدم حسابت نکرده...

کیفر(حسن فتحی)



رسوا نوشت :

امرو دو تا قمری (موسی کو تقی) به طرز عجیبی از جلوی پام داشتن دونه میخوردن!!!


 

نوشته شده توسط اميد در سه شنبه 16 اسفند1390 ساعت موضوع | لینک ثابت